تبليغاتX
هنر و ادبیات

سختراني لك امير در دانشگاه هشت بهشت اصفهان

كيومرث اميري كله جوبي معروف به لك امير كه از سوي دانشجويان لك زبان دانشگاه هشت بهشت اصفهان به جشنواره اقوام ايراني به اين دانشگاه دعوت شده بود در جمع دانشجويان اقوام لك، كرد، بختياري و ارمني در اين دانشگاه سخنراني كرد.

وي گفت: اقوام كرد، لر، بختياري و بويژه ما مردم لك زبان عشق و علاقه خاصي  به ارمني ها داريم و چنانچه به تاريخ سياسي و اجتماعي ايران زمين مراجعه كنيم خواهيم ديد همه ي ما اين اقوام در طول تاريخ عاشق ارمني ها بوده ايم و حضور ارمني ها در ادبيات ما حضوري پرشور و دائمي بوده است. لك امير سپس با قرائت يك بيت از اشعار خود به زبان لكي كه در آن شيرين ارمني را مورد ستايش قرار داده است گفت: حكايت عشق خسروپرويز پادشاه ساساني با شيرين دختر ارمني كه فلسفه ي عشق ممنوعه در سرزمين آبا و اجدادي ما راخلق نموده است يكي از بارز ترين و عاطفي ترين موضوعات تاريخي ما و نمادي از  روابط عاطفي ما ايرانيها و بخصوص اقوام لك، كرد، لر و بختياري با اين قوم است.

اميري كله جوبي در بخش ديگري از سخنانش گفت:‌ من گمان مي كنم ما لكها با لرها از يك پدر و مادر هستيم و اين نسبت ما با كردها آن است كه با اين قوم از يك پدر هستيم و در خصوص بختياري بايد عرض كنم با آنها از يك مادر بدنيا آمده ايم اما احساس ما نسبيت به ارمني ها احساسي عاطفي و عاشقانه است.و ارزش و اعتبار آنها را در تاريخ سياسي و ادبي خود ارج مي نهيم.  وي افزود: از آنجاييكه دانشجويان از اقوام مختلف در دانشگاهها جواناني با حس و حال پرشور جواني و به قوميتهاي خويش با تعصب و احساسات لطيف جواني مي نگرند اين مشكل وجود دارد كه خداي نكرده آنها همديگر را خوب درك نكنند و باعث ايجاد اختلافاتي در ميان آنها شود عليرغم اينكه اين اختلافات احساسي و زودگذر است اما وجود آن خطرآفرين و به زيان فرهنگ و دانش عمومي ما تمام خواهد شد.

لك امير افزود: وجود تعدد قوميتها در هر جامعه اي نشانه گستردگي و عمق فرهنگ آن جامعه است و بايد هر كدام از اقوام با داشته هاي خود بر غنايي فرهنگ و دانش عمومي بيافزايند نه اينكه قوميت باعث ايجاد تفرقه و يا اختلاف گردد. وي از دانشجويان خواست با علم و آگاهي و شناخت دقيق قضاياي موجود را دنبال كنند و از احساسات و اختلافات ميان خود به شدت بپرهيزند.

بر اساس اين گزارش لك امير در پايان با قرائت قصيده اي كوتاه  از سروده هاي خود به زبان لكي به سخنان خود پايان داد.

اين گزارش مي افزايد: پس از سخنان لك امير سجاد عيني يكي از دانشجويان لك زبان و از بانيان برگزاري اين جشنواره طي سخناني لك امير را ستود و از او به عنوان پرچم  لكستان ياد كرد.

گزارش خبرنگار ما مي افزايد لك امير پس از ترك سالن از سوي همه ي اقوام حاضر در جشنواره به شكل فوق العاده اي مورد تشويق و احترام قرار گرفت.

 

 

نمایش عکس با سایز بالا

+ نوشته شده توسط کیومرث امیری (لک امیر) در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391 و ساعت 13:2 |

همه چیز خوب پیش رفت و همه هم خوشحال از بخش های برنامه بودند و با شنیدن نام لکستان غوغایی در سالن بر پا می شد.

    در بخش نخست مجری با خوش امد گویی شیرین و زیبا از مهمانان میزبانی کرد و از معناهای لغوی لک و واژه لکستان گفت و به صورت اجمالی گفت که در کجاها زندگی میکنند و سپس  همه را دعوت کرد تا با لکستان باشند و به همه وعده خاطره بیاد ماندنی داد و سپس باشندگان را خواست به دیدن نماهنگی حاوی از عکسهای ایران، طبیعت لکستان، بزرگان ایران که با صدای دوست داشتنی استاد ایرج رحمانپور و آهنگ دانه دانه  همراه بود -رحمانپور متاسفانه نتواستند در جمع ما باشند تا  جلوه بیشتریبه به جمع  بدهند- پخش شد  که باز هم سر و صدای دوستان بلند شد و صدای دست زدن دانشجویان و مهمانان هویدا بود.

   در بخش بعد مجری ازسر پر سودای لک و لکستان در تاریخ ایران و ایرانی گفت و ادامه داد زبان نلکی میتواند ارتباطی نزدیکی با زبان های کهن ایرانی چون پهلوی و اوستا داشته باشد. با پایان یافتن سخن مجری همه دست زدند،سپس بخش زنده تنبور زنی اجرا شد توسط دوست عزیزی به اسم مهدی ضیایی که به گفته دوستان گل کاشت.

   در بخش بعد از مهمان گرانقدر و بزرگ کیومرث امیری کله جوبی معروف لک امیر دعوت شد که چون مجری ایشان را آقای کیومرث امیری کله جوبی خطاب کرد برخی از حضار ایشان را نشناختند و طبق معمولی دست زدند.لک امیر با عرض خیر مقدم گفتن از اهمیت این جشنواره ها گفت و اشاره ی هم به ارتباط روحی لک ها با ارمنی ها کرد که برای بسیاری جالب بود. وی سپس شعری لکی خواند که از پیش بر رو ی پاور پوینت به فارسی نوشته شده بود بر روی صفحه سالن پخش شد و همه را به دنیای دیگری برد و اگر اغراق نباشد گروهی اشک در چشمهایشان نشست و در پایان به هنگام پایین آمدن آقای لک امیر از روی سن همه حاضرین در سالن به احترام ایشان از جایشان بلند شده و دست زدند به گونه ای که همه اقوام حاضر برا ی او ادای احترام کردند.

   در بخش بعد سخنرانی آقای شهباز زاده بود که از گستره پراکندگی لک و لکستان و پیشینه تاریخی لکستان و معناهای اشتباهی، سهوی، یا از رو عمد راجع به لکستان گفت و به صورت خیلی کلی توضیح داد که البته باعث دلخوریهای پراکنده برای بعضی از حاضرین گردید .

   در بخش بعد رقص سنگین سما و بعد هم رقص سه پا بود که بی پرده باید گفت دوستان در سالن به وجد آمدند و احساس شادی وافر میکردند که به فرنود(علت)کمی زمان رقص سنگین سما کوتاه شد و حدود 3الی 4 دقیقه به طول انجامید ولی  رقص سه پا حدود 5الی 6 دقیقه به طول انجامید.

   ودر پایان هم مجری خاطر نشان شد که در یک ساعت و خورده ای  نمیشود لک و لکستان را معرفی کرد و به نمایندگی از لک های حاضر اعلام کرد ما هم هیچگاه ادعای بهترینی نخواهیم کرد و  با هیچ قومی دشمنی نخواهیم داشت  و ما همه اقوام ایران زمین با هم دوست هستیم و در کنار هم ایرانی خواهیم بود و در کنار هم میشود ایران را آباد کرد.

       و بالاخره هم با پذیرای برساق از دوستان،مجری به همراه سایر دوستان همه را به یزدان پاک سپردند.

   در پایان به پاس همه زحمات دوستان و مهمانان گرانقدر برای مهر ورزیهایشان سپاسگزاری خواهم کرد و بنام ایزد که هر چه زودتر زبان پر محتوای لکی به سایر هموطنان و حتی فرهنگ های خارجی بشناسانیم و بگوییم که  اینجا مهر در همه واژگان جاریست و بوی لطافت و عطر شاهانه و بزرگی و شیر مردی و هنر  و ادب و فرهنگ والا و ...هویداست.

   در پایان از مهمان ویژه، گرانقدر و دوست داشتنی آقای لک امیر(کیومرث امیری کله جوبی) و جناب آقای شهباز زاده بزرگوار و دوست عزیزم آقای مهدی ضیایی نوازنده  تنبور و دوستان خوبم گروه رقص و سایر دوستانی که مهربانانه مهر ورزیدند سپاسگزاری میکنم و دستشان را با افتخار خواهم فشرد.

 

شاد باشید وجاوید و پاینده

 "شاد باد ایران و ایرانی _سجاد عینی دانشگاه هشت بهشت اصفهان 14/2/1391 خیامی"

 

 

نمایش عکس با سایز بالا

+ نوشته شده توسط کیومرث امیری (لک امیر) در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391 و ساعت 12:51 |

برای مازیار

ته رمت  ها وه   شان  هفت تورومه وه

خه لک   ئاژ  شیوه نت ها وه   کومه وه

سی وای وه زی یه  وئای مه رزبومه وه

 ته ن  دای  وه   کشتار  قرن   شومه وه 

( لک امیر) 

ترجمه:

 تابوتت بر دوش هفت برادران قرار دارد.

خلق از شیون برای تو در ترس و دلهره است.

باد سیاه بر این سرزمین وزیدن گرفته است.

تو نیز قربانی کشتار این قرن شوم شدی.

+ نوشته شده توسط کیومرث امیری (لک امیر) در چهارشنبه نهم شهریور 1390 و ساعت 22:11 |

مشاهده عکس با سایز بالا

+ نوشته شده توسط کیومرث امیری (لک امیر) در شنبه هشتم مرداد 1390 و ساعت 20:52 |

کردپرس: کیومرث امیری کله جوبی را بیشتر با تخلصِ معروفش «لک امیر» می شناسند، شاعری شیرین کلام که آوازه ی دکلمه های زیبا و دلنشین «لکی» اش مدتی است دیار مادری اش (منطقه ی لکستان) را درنوردیده، و حال مخاطبانی به وسعت گستره ی فرهنگی ایران زمین پیدا کرده است.

بهزاد خالوندی/روزبه جامه شورانی کردپرس: کیومرث امیری کله جوبی را بیشتر با تخلصِ معروفش «لک امیر» می شناسند...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط کیومرث امیری (لک امیر) در دوشنبه شانزدهم خرداد 1390 و ساعت 10:2 |
اردیبهشت ۱۵

axاشاره: کیومرث امیری کله‌جوبی (لک امیر) را که امروزه لک‌ها، لرها و کردها بیش‌تر از دیگر آثارش، با اشعارش که به زبان لکی سروده‌است، می‌شناسند. امیری دستی قوی در تاریخ و خصوصاً تاریخچه‌ی ایل و تبارش یعنی لک‌ها دارد. وی معتقد است هر فرد، قوم و ملتی که از پیشینه‌ی تاریخی خود بی‌اطلاع باشد ستم بزرگی را به خویشتن خویش و به ایل و تبار و سرزمین خود نموده و به انسانیت و سیر تکاملی طبیعت جفا و خیانت روا داشته است.

این شاعر نام‌آشنا، نکات تازه و قابل توجهی را در خصوص تاریخچه‌ی قوم خود در اشعار و نوشته‌هایش بر زبان می‌راند  که حکایت از تسلط وی بر تاریخچه این قوم و نکات بکر و تازه‌ای در خصوص لک‌زبان‌ها و به‌طور کلی تمدن ماد دارد؛ نکاتی که تا کنون مطرح نشده است. قومی که باز به گفته‌ی امیری در هزار توی تاریخ ایران‌زمین گم شده و از یادها فراموش شده است و فراموش شدنش خلأ بزرگی را در تاریخ ایران زمین و به‌طور کلی در تاریخ جهان به‌وجود آورده است و برای بازسازی آن سال‌ها کار و تلاش مستمر لازم است. این نویسنده و شاعر لک‌زبان که تجارب گران‌بها و سوابق درخشانی در حرفه‌ی روزنامه‌نگاری و فیلم‌نامه‌نویسی نیز دارد، لک‌ها را قوم بزرگ و اصیل ایرانی معرفی می‌کند که خون ایرانی در رگ‌های آن‌ها جاری است و از آن‌ها به عنوان بازماندگان مادها و بومیان دره‌ی مهرگان (سیمره) و نخستین ساکنان بومی ایران زمین یاد می‌کند و یادآور می‌شود این قوم زمانی دارای یکی از بزرگ‌ترین و درخشان‌ترین تمدن‌های جهان  بوده که نخستین تشکیلات حکومت سیاسی را در این گوشه‌ی از جهان پایه‌ریزی کردند و مادها بنیان‌گذاران حفظ طبیعت و اندیشه‌ی پاک و خالی از دروغ و ستم‌کاری برای حیات مستمر و طولانی بشر بر روی زمین  بودند که حدود۲۶۰۰ سال پیش در یک تحول تراژدی‌گونه توسط پارس‌ها شکست خوردند و به باد فراموشی سپرده شدند. بدین روی برای آشکار شدن زوایای پنهان این موضوع پای گفت‌و‌گو با امیری نشسته‌ایم:


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط کیومرث امیری (لک امیر) در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390 و ساعت 17:21 |
اردیبهشت ۱۵

axاشاره: کیومرث امیری کله‌جوبی (لک امیر) را که امروزه لک‌ها، لرها و کردها بیش‌تر از دیگر آثارش، با اشعارش که به زبان لکی سروده‌است، می‌شناسند. امیری دستی قوی در تاریخ و خصوصاً تاریخچه‌ی ایل و تبارش یعنی لک‌ها دارد. وی معتقد است هر فرد، قوم و ملتی که از پیشینه‌ی تاریخی خود بی‌اطلاع باشد ستم بزرگی را به خویشتن خویش و به ایل و تبار و سرزمین خود نموده و به انسانیت و سیر تکاملی طبیعت جفا و خیانت روا داشته است.

این شاعر نام‌آشنا، نکات تازه و قابل توجهی را در خصوص تاریخچه‌ی قوم خود در اشعار و نوشته‌هایش بر زبان می‌راند  که حکایت از تسلط وی بر تاریخچه این قوم و نکات بکر و تازه‌ای در خصوص لک‌زبان‌ها و به‌طور کلی تمدن ماد دارد؛ نکاتی که تا کنون مطرح نشده است. قومی که باز به گفته‌ی امیری در هزار توی تاریخ ایران‌زمین گم شده و از یادها فراموش شده است و فراموش شدنش خلأ بزرگی را در تاریخ ایران زمین و به‌طور کلی در تاریخ جهان به‌وجود آورده است و برای بازسازی آن سال‌ها کار و تلاش مستمر لازم است. این نویسنده و شاعر لک‌زبان که تجارب گران‌بها و سوابق درخشانی در حرفه‌ی روزنامه‌نگاری و فیلم‌نامه‌نویسی نیز دارد، لک‌ها را قوم بزرگ و اصیل ایرانی معرفی می‌کند که خون ایرانی در رگ‌های آن‌ها جاری است و از آن‌ها به عنوان بازماندگان مادها و بومیان دره‌ی مهرگان (سیمره) و نخستین ساکنان بومی ایران زمین یاد می‌کند و یادآور می‌شود این قوم زمانی دارای یکی از بزرگ‌ترین و درخشان‌ترین تمدن‌های جهان  بوده که نخستین تشکیلات حکومت سیاسی را در این گوشه‌ی از جهان پایه‌ریزی کردند و مادها بنیان‌گذاران حفظ طبیعت و اندیشه‌ی پاک و خالی از دروغ و ستم‌کاری برای حیات مستمر و طولانی بشر بر روی زمین  بودند که حدود۲۶۰۰ سال پیش در یک تحول تراژدی‌گونه توسط پارس‌ها شکست خوردند و به باد فراموشی سپرده شدند. بدین روی برای آشکار شدن زوایای پنهان این موضوع پای گفت‌و‌گو با امیری نشسته‌ایم:


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط کیومرث امیری (لک امیر) در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390 و ساعت 17:12 |

دانلود آهنگ جدید به نام سرزمین

+ نوشته شده توسط کیومرث امیری (لک امیر) در دوشنبه بیست و دوم آذر 1389 و ساعت 18:16 |

داستان کوتاه:

صدام دو بار به دیدنم آمد

نوشته ی : کیومرث امیری کله جوبی

یادآوری:

این داستان را سالها پیش، قبل از سقوط صدام حسین دیکتاتور عراق و حمله ی آمریکا به کشور عراق نوشتم و در همان زمان نیز در روزنامه ی باختر به چاپ رسید. چون همیشه دو نسخه از نوشته هایم را برای آرشیو شخصی خودم نگه می دارم، دو نسخه ی چاپ شده این داستان را هم در آرشیوم گذاشتم. ولی نمی دانم چرا اثری از آن نماند و علیرغم تلاش و جستجوی فراوان حتا دستنوشته ی آن را هم پیدا نکردم. انگار آب شد و به زمین فرو رفت و به همین خاطر ناچار دست به نوشتن دوباره آن زدم و همه ی توان حافظه ام را به کار گرفتم که درست همان داستان قبلی را بنویسم، بدون کلمه ای کم و زیاد. غیر از این چون قسمت دوم این داستان را نیز نوشته ام لذا لازم دانستم ابتداء داستان (صدام دو بار به دیدنم آمد) را تقدیم علاقمندان کنم و از پی آن قسمت دوم داستان را تقدیم نمایم. تا چه افتد و چه در نظر آید؟!

خسته از زندگی تکراری و روزمره ی ماشینی شهری و بیزار از این همه ازدحام و شلوغی اعصاب خرد کن و عذاب آور، بالاخره تصمیم گرفتم برای همیشه به روستا کوچ کنم. روستایی که در آن به دنیا آمدم، قد راندم و روزگار کودکی ام در آن گذشت. چه رمزی است که انسان در سخت ترین لحظات عمرش به یاد زادگاهش می افتد، نمی دانم؟! حالا این چه موقع است، درست زمانی است که من به تازگی معجونی را کشف کرده ام که به وسیله ی آن می توانم خودم را از چشم دیگران نامرئی کنم، در چشم بر هم زدنی به دورترین نقاط دنیا بروم و آنچه را که می خواهم ببینم و هرکاری که می خواهم انجام بدهم بدون آنکه کسی مرا ببیند و یا از حضورم آگاه شود. کیمایی که قدرت خارق العاده ی به من داده است و بهمن امکان می دهد سرنوشت جهان را تغییر دهم. کسی از این راز من آگاه نیست، هر چند شواهد و قرائنی وجود دارد که نشان می دهد بعضی از سران کشورها و از شخصیتهای اثر گذار دنیا گویا به راز من پی برده اند و به همین خاطر دست از سرم بر نمی دارند. به هر تقدیرچهار تکه اسباب و اثاثیه که داشتم بار وانت باری کردم و راهی روستا شدم. از اقبالم خانه ی کوچک و گلی پدری هنوز سر جایش است. دو اتاق و دالان کوچکی که سالها پیش پدرم با دستان خود آن را از چوب و گل ساخت و هنوز هم مقاومت می کند. مقدار کمی زمین کشاورزی یادگار پدری که می توانم در آن کشت و کار کنم و مانند همولایتی هایم نان بخور و نمیری به کف آورم و محتاج دست کسی نباشم.

آغاز فصل دل انگیز بهار، هفت روز از عید نوروز گذشتهخ بود که شروع به کار در مزرعه کردم. نخست  مقداری سیب زمینی کشت کردم که حالا دیگر همه ی وقتم را به رتق و فتق آن می پردازم. همولایتی ها گاه و بیگاه درب خانه و یا  سر مزرعه می آیند و حال پرسی می کنند و می روند. همه شان به چشم مرموزی نگاهم می کنند. طوری که با زبان بی زبانی می گویند: ما هیچوقت سر از کار و بار تو نیآوردیم! و شاید به همین خاطر هم هست که زیاد خودشان را با من قاطی نمی کنند. همه شان به نوعی سعی می کنند با سلام علیک و حالپرسی کوتاهی فاصله ی خودشان را با من حفظ کنند ، این رفتار و حرکات را در تک تک آنها آشکارا می بینم. حیرانم که چه نیروی تواتمندی در وجود بشر هست که همیشه رمز و رازهای نهانی را کمابیش بو می کشد؟! و این نیرو در قشر دهقان و فقیر جامعه بیشتر خودش را نشان می دهد. هر چند شک ندارم احدی از راز من با خبر نیست، اما بیمناکم. هم از ناحیه ی همولایتی هایم که آنچنان مرموز با من رفتار می کنند و هم از سوی برخی از حاکمان و سیاستمداران دنیا که گاه و بیگاه سرزده به سراغم می آیند. از کجا بو برده اند خدا می داند! یکی شان همین صدام که  دو بار به دیدنم آمد. بار اول که دیدمش. لباس نظامی خیلی مرتبی به تن داشت. پوتین های ساقه بلند و براقی پوشیده بود و سینه اش آراسته بود از مدالهای نظامی. مغرور و مطمئن به نظر می رسید. سیگار برگی کنار لبش بود و مغرور راه می رفت. از روی حرکات و نگاهش می شد فهمید کمترین تردیدی ندارد که آمریکا حریف او نخواهد شد. چند جمله ای با من حرف زد و از من خواست برای جنگی که با آمریکا و متحدانش در پیش دارد کمک فکری اش بکنم. من به او گفتم: زور و قدرت هیچوقت کاربرد حقیقی نداشته و ندارد، دیر یا زود ار بین می رود، به فکر چاره ی دیگری باش. زیرا آنچه ماندنی است انسانیت است که هیچ شکستی بر آن متصور نیست. ولی صدام مغرورتر و درکاری که در پیش گرفته بود مطمئن تر از آنچه  بود که من فکر می کردم. بار دوم که آمد پیشم، خسته به نظر می رسید. گویی شکستش را بو کشیده بود. پنج نظامی جوان با هیکلهای درشت و تنومند و در حالیکه غرقه ی سلاح بودند و آن و لحظه ای چشم از او بر نمی داشتند از او محافظت می کردند. هر چقدر با من حرف زد همان جمله را در جواب او گفتم که بار اول گفته بودم. او با حالت قهر آمیزی از پیشم رفت در حالیکه با نگاه و حرکاتش مرا به نوعی تهدید بدان می کرد که روزی روزگاری از رفتاری که با  او داشته ام پشیمان خواهم شد.

روزی که کوفی عنان دبیر کل سازمان ملل به دیدنم آمد، روز بارانی بود. باد می وزید و باران به شدت می بارید. فاصله ی جایی که هلی کوپترش نشسته بود تا خانه ی مرا دوید. وارد خانه که شد از سراپایش آب می چکید. آرام و با متانت آمد و کنارم  رو زمین  نشست. خیلی خاکی و خودمانی، بدون هیچ غرور و تکبری. گویی همه ی هوش و حواسش به درد و رنجی بود که در درونش تلنبار شده بود. پارچه ی تمیزی را که به او دادم تا سر و رویش را با آن خشک کند کناری گذاشت و بلافاصله شروع به گپ زدن با من کرد. نگاهش بسیار عمیق بود. در نی نی چشمانش می شد نگرانی ژرف او را از سرنوشت بشر را خواند. اضطراب داشت. می خواست راه حل نجات انسانها از جنگ و فقر را از زبان من بشنود و یا شاید هم برای آن از قدرتی که در من سراغ داشت کمک بگیرد. نمی دانم در نهاد این انسان سیاه پوست چه رازی نهفته بود که او را در چشم آدم این همه دوست داشنی می کرد. در آن مدت زمان کوتاه که با هم حرف می زدیم احساس خیلی صمیمانه ای از مهر و عاطفه ی نسبت به او در دلم نشست. حس کردم با وجود تمامی درد و رنجهایی که با خود دارد ولی آرامشی درونی در اوست. از حرف زدنش طوری بر می آمد که انگار می خواست بگوید درد بشر یکی و دو تا و به این زودی ها حل شدنی نیست. گویی می خواست بگوید افسوس می خورد که چرا  ناتوان از نجات بشریت از این  همه ی درد و آلامی است که قرنهای طولانی است گریبان او را گرفته و رهایش نمی کند. موقع خداحافظی از پشت شیشه هلی کوپتر جوری نگاهم می کرد که انگار داشت با همه ی دنیا وداع می کرد. در نگاهش خطی از ترس و دلهره را به وضوح می شد دید. از چه می ترسید؟ ایا شامه ی تیز و قوی او بوی جنگ را استشمام کرده بود؟ بوی یک تراژدی بزرگ؟ در باور او در کجای دنیا قرار بود آتشی برافروزد؟ او چه می توانست بکند زمانی که همه چیز را در مورد جهان می دانست و هیچ کاری از دستش ساخته نبود؟ در پس اندیشه ی بلند این ابر مرد سیاست جهان چه آشوب و طوفانی بود فقط خدا می دانست. بعد از رفتنش ساعتها به او فکر کردم. حرکات و سکناتش لحظه ای دست از سرم بر نمی داشت.

همان شب بعد از رفتن او بود که هوس کردم گشتی در دنیا بزنم. نخست رفتم سراغ شوروی سابق و یکراست رفتم داخل زرادخانه ی بزرگ روسیه. اوه! چقدر سلاحهای جنگی پیچیده؟! چقدر کارشناس نظامی و تسلیحاتی؟! وسط سالن بزرگ سلاحهای نظامی جورواجور شش هفت دانشمند سالخورده دور فرمولهایی جمع شده بودند و کار می کردند. غرقه ی سکوت، فقط کار می کردند. یک دو تا از فرمولها را از روی میز کار جلو دست یکی شان برداشتم. وقتی متوجه فقدان فرمولها شد چیزی نمانده بود دیوانه شود. با زبان روسی شروع به داد و فریاد کرد. دوستانش را متهم به خیانت و دزدی می کرد. آنها را جاسوس خطاب می کرد. سریع اوراق را سر جایشان گذاشتم و او آرام گرفت. از شوروی یکراست رفتم افغانستان. ملاعمر و بن لادن ته یک غار تنگ و تاریک نزدیک هم  نشسته بودند. درست مثل انسانهای نخستین. موهای ژولیده، چشمهای هار و دریده. ملاعمر کتاب بزرگ قدیمی را باز کرده و بدان خیره مانده بود و بن لادن در حالیکه اسلحه ی کلاشینکفی را روی رانهایش گذاشته بود در حال ذکر گفتن بود. حقیقتش ترسیدم و زود آنجا را ترک کردم. داشتم بر می گشتم، سر راه سری هم به خانه های یکی دو تا از مسئولان مملکت خودمان زدم. والله چه بگوییم؟!!

دو روز از رفتن کوفی عنان از پیشم گذشته بود. نزدیکیهای غروب بود، در مزرعه سیب زمینی مشغول آبیاری بودم که متوجه شدم چند خودرو با سرعت به طرفم می آیند. خودروها روی جاده خاکی حد فاصل روستا تا مزرعه خط طولانی از خاک و غبار بر جای گذاشته بودند. نزدیک که شدند دیدم علی باقر در حالیکه بیلش را در دستش گرفته بود و پاهای ورمالیده اش تا  زانو گل آلود بودند از ماشین جلویی پیاده شد و به طرف من آمد و از همان جا مرا صدا زد:

(آهای ...  بیا اینجا مث اینکه اینا با تو کار دارن.)

علی باقر نزدیک که شد با نیشخندی گفت: چه جور رفیقهایی داری تو، زبان ما حالیشان نمی شود. و بعد برگشت و در حالیکه به بلر نخست وزیر انگلستان و همراهانش که تازه از ماشین ها پیاده شده بودند اشاره می کرد ادامه داد: این یارو درست قیافه بلر نخست وزیر انگلیس  را دارد. نکنه خودش باشه! ها ؟! چیزی در جوابش نگفتم. علی باقر قبل از اینکه نزد من بیاد به طرف آنها برگشت و درحالیکه با زبان مادری خودش سعی می کرد به آنها بفهماند، صدایش را شنیدم که گفت: (اینه همانی که دنبالش می گشتید من دیگر باید بروم به کارم برسم، گذاشت و رفت. بلر در حالیکه  لبخندی بر لب داشت به طرف من آمد. دستش را به طرفم دراز کرد و با من دست داد. همراهانش همانجورکنار خودروها مانده بودند. بلر در حالیکه لبخند از روی لبهایش جدا نمی شد، گفت: معجزه تازه قرن، ها ؟! حس کردم در این کلامش نوعی طعنه وجود دارد. هنوز جوابش را نداده بودم که روباهی از فاصله ی کمی با ما از پناهگاهش بیرون جست و گریخت. با اشاره به روباه، به بلر فهماندم که روباه را تماشا کند. بلر روباه را که در حال دویدن بود نگاه کرد و از خنده ریسه رفت. به اندازه ای خندید که آب چشمهایش سرازیر شد. بلر انگارخیلی حرف داشت و من در جواب او فقط نگاهش کردم. حتی یک کلمه هم جوابش را ندادم. داشت که می رفت همه ی تلاشش را به کار گرفته بود تا از دلم در بیاورد و خودش را دوستدار حقوق بشر و صلح و صلاح در دنیا جلوه بدهد. بی گمان فهمیده بود حرفهای عهد بوق او مرا خوشحال نکرده است و به همین جهت تا حدودی دست و پای خودش را گم کرده بود و نمی دانست چکار باید بکند. می رفت و دوباره بر می گشت و چیزی می گفت. او رفت در حالیکه هیچ احساسی از پیروزی در دیدارش با مرا در درون خود حس نمی کرد. آیا تونی بلر هنوز هم به سیاستهای کهنه و پوسیده ی بریتانیا ایمان داشت؟ سیاستهای تفرقه بیانداز و حکومت بکن؟ سیاستهای استعمارگرانه و استثمارگرانه ی پیر بریتانیا؟ روشهای سوداگرانه به قیمت جان و مال و اندیشه ی ملتهای فقیر و ستمدیده جهان و بخصوص ملتهای مسلمان خاورمیانه؟ آیا او هنوز هم به این سیاستهای عهد بوق ایمان و اعتقاد داشت؟ چیزی که در باره ی او شکی برایم باقی نمی گذاشت حرفهای فریبکارانه ای بود که هنوز هم انگلیسیها در لحن و کلام و در رفتار و کردار خود دارند. اصلاً از او خوشم نیآمد.  

صبح زود تازه از خواب بیدار شده بودم که سر و صدای علی مروت را شنیدم. علی مروت در حالیکه چوبدستی بلندی در دست داشت و بوش رئیس جمهور آمریکا همراهش بود تا نزدیک خانه ام آمده بود و از همانجا مرا صدا می زد. چشمش که به من افتاد به طرفم آمد. جورج بوش هم قدم به قدم او آمد. آنها را به داخل خانه بردم و در اتاق نشاندم و خودم  رفتم سر و سراغ گاز و کتری چای. علی مروت یکریز با بوش حرف می زد بدون آنکه توجه کند طرف مقابل حتی یک کلمه از حرفهای او را نمی فهمد. با این حال او حرف خودش را می زد. از سیاست می گفت. تحلیل های خاص خودش را در باره ی جنگ و سیاستهای آمریکا و انگلیس ارائه می داد و بوش در حالیکه با حیرت چشم از دست و دهان علی مروت بر نمی داشت سراپاگوش مانده بود. سه استکان چای ریختم و بردم گذاشتم جلو دستشان. علی مروت خیال رفتن نداشت. بوش مظلوم به نظر می رسید. شاید هم گرفتار در هاله ای سنگین از آنچه در دنیای سیاست می گذشت و او و کشورش نقطه ی مرکز این دنیای بزرگ و پیچیده بودند و شاید هم درست نمی دانست چکار باید بکند. دنبال راه چاره آمده بود. می خواست بداند در چنین اوضاع و احوالی تکلیف او چسیت و چکار باید بکند؟ بوش از همه چیز می پرسید و سوال از پی سوال با اشتیاق می خواست نظرات مرا بداند و من هم کوتاه و گذرا چیزهایی در جوابش میگفتم. علی مروت بدون آنکه کلامی از حرفهای ما را متوجه شود  میان حرفهایمان می دوید و جالب اینکه گاه درست به هدف می زد. طوری که گویی همه ی حرفهای ما را فهمده است و درست مثل یک تحلیگر خبره اظهار نظر می کرد. گاهی هم فرسنگها از موضوع دور می شد و به بیراهه می زد. چون می دانستم جورج بوش حرفهای او را نمی فهمد جای نگرانی نبود و تازه اگر می فهمید باز هم جای نگرانی نبود. علی مروت چایش را هورت کشید. بلند شد و رفت. با رفتن علی مروت بوش احساس راحتی بیشتری کرد. او گفت: حامل پیام مهمی از جانب فهد پادشاه عربستان سعودی برای من است. گفت: خبر دارد که فهد هدیه بسیار گرانبهایی برایم در نظر گرفته است و اصرار داشته حتماً به دیدنش بروم.جورج بوش هر دفعه که این حرف را می زد سعی می کرد پاسخ دقیقش را لااقل از حالات من دریابد. از نگاهش می شد فهمید در پس پرده ی افکارش آشوب بزرگی در تلاطم است. آشوبی که بوی جنگ می داد، بوی خون و خونریزی، بوی آتش و بمب و بوی کشتار، کشتاری وسیع و بیرحمانه. زمان رفتن گفت: به امید دیدار و در حالیکه بسیار پکر و گرفته به نظر می رسید با نگاه سردش از من خداحافظی کرد  و رفت سوار هواپیمای کوچکی که با خودش آورده بود شد، هواپیمایی که قادر بود در هر نقطه ای فرود و یا به پرواز درآید. او حین رفتن رویش را از من برگرداند انگار می خواست با این حرکتش چیزی را به من بفهماند. شاید هم افکار زیاد و پراکنده اش هوش و هواسش را به طور کلی گرفته بود

با رفتن بوش افکار دنیا رو سرم ریخت. فکر و فکر و فکر. می خواهم امشب گشتی طولانی در دنیا بزنم. می خواهم توک پایی بروم تا خانه ی البرادعی، سری به پاپ بزنم و اگر بشود گپی هم با گوروباچف بزنم. می خواهم امشب حسابی سر وگوشی آب بدهم. راستش دلهره ی عجیبی دارم!. 

پایان

 

 

+ نوشته شده توسط کیومرث امیری (لک امیر) در پنجشنبه بیستم آبان 1389 و ساعت 22:30 |

یادآوری:

در باره ی ترجمه اشعارلکی به فارسی:

با درود فراوان، در اینجا، یادآوری این نکته را ضروری می دانم که ترجمه ی سروده های لکی به فارسی هر گز گویای راستین مفهوم، اصالت، ظرافت و زیبایی های  این سروده ها نبوده و تنها می توان از ترجمه ی واژه به واژه ی آن آنهم با نارسایی هایی که به ناچار در آن وجود دارد - یاد کرد، چرا که معنا و مفهوم بسیاری از واژه گان در زبان لکی را تنها میتوان با همان واژه گان لکی بیان و یا دریافت کرد و بس و به هر اندازه توضیح و شرح واژگان بازهم مشکل مرتفع نخواهد شد. علت این امر هم آن است که برخی از این واژه ها معادل فارسی نداشته و از سوی دیگر هژمونی خاص زیان و قواعد دستور و زبانی آن را نمی توان در ترجمه فارسی با همان ساختار محتوایی و ظرافتهای خاصی که در هر زبانی وجود دارد،  بیان نمود و انتقال داد. از این بابت با پوزش از خوانندگان گرامی غیر لک، لر و کردزبان، ناچار به همین مقدار بسنده می نماییم. امید که بدین وسیله توانسته باشیم کمکی در درک و دریافت آن به خوانندگان گرامی کرده باشیم.

(لک امیر)

ئازا

ئازا چه  بیکه م چویت بیلاوینیم=   آزاده  (جسور و بی باک) چه کنم چگونه بستایم تورا؟

شیر ژه ن دیلاوه ر دودمان باوانم  = شیر زن دلاور ایل و تبارم

ئازا تو مه ردین وه مه ردی قه سه م=  آزاده تو مرد هستی  سوگند به مردانگی.

دویریت داسی ئاگر ئه ر جه سه م  = دوری تو آتش بر جانم افکنده است

هه ر وه خته شیت بووم وینه ی ئودالان = نزدیک است دیوانه شوم مانند درویشان حیران و سرگشته

چوی لیوه بینم روی ئه ر بیاوان = مانند دیوانه روی سوی بیابان بگذارم.

شووی شیرین سا  ئاتینی خاوم = شبی شیرین آسا به خوابم آمدی

چوی که موته ر کوهی ی نیشتیه ئه ر سه راوم = مانند کبوتر وحشی بر سراب دلم فرود آمدی

هه ره چه م ته نگه هام دیل هام نه فه س = نفسم به تنگنا افتاده است، هام دل و هام نفسم

وه رکه کورپه که م ئاسیر وه قه فه س = بره ی کوچولو و اسیر در قفس من

شه رت  بو گیان مالم گیشت و فیدات  که م = عهد باشد که جان و مالم را فدایت کنم

ئه را رهاییت گیانمه ر که ف  ده س نه م = برای آزادی تو جانم را کف دستم بگذارم

ئیگیل وه شیووی تیر ویژم زاهیر که م = این بار به شیوه ی دیگر خودم را بنمایانم

ئه را خاتیر تو دونیا ئاگیر ده م= برای خاطر تو دنیا را به آتش بکشم

ئای دار دونیا کول دیل بیکه نیم= از همه ی درخت زندگی دل بر کنم

بومه که سی تیر سازی تیر بیژه نیم= کس دیگری بشوم و نوای دیگری را ساز کنم

عه هد بو دوما تو ته رک شاعیری که م= عهد می بندم بعد از تو شاعری را ترک گویم

ته رک و توبه کول مه ردیم داری که م  = ترک و توبه ی  همه ی مردم داری را بکنم

قیله م بیشکینیم ده فته ر ئاگر ده م = قلمم را بشکنم و دفترم را آتش بزنم

وژمه ی زویخ قیلم کاقه ز چاکیر که م = خودم را از رنج قلم وکاغذ آزاد و رها سازم

سیمای په ری سای ویژیم مه خدوش که م = سیمای پری گونه ی خویش را مخدوش نمایم 

کیتاو و ده فته ر کول فیراموش که م = کتاب و دفتر ره همگی از یاد ببرم.

شیوه  ناکه سی بیگیرمی خیال = راه و رسم  نامردمی را پیشه ی خود سازم

مینا بیشکینیم هه ر چوی نه رو دال = زیبایی ها را نابود کنم  چون دیو دیوانه

چوی بیرا کوشیا یاخی گه ری که م = چون برادر به قتل رسیده یاغی شوم

ئاسی دونیا بوم ئوسیان گه ری که م = عاصی دنیا شوم و عصیانگری را پیشه ی خود کنم

دیل دیده م ئای روی حه قیقه ت کور بیکه م= دل و دیده ام را بر همه ی حقایق ببندم

مینیژ یه و دوما زولم و زور بیکه م= من هم از این پس ظلم و زور را پیشه ی خود کنم

دی دیل ئای ئادب و تربیت بیکه نم= دیگر از ادب و تربیت دل بر کنم

ساز بی ته ربیتی ئه ر ویلات بیژه نم= نغمه ی بی ادبی را بر دنیا ساز کنم.

له باس فیرشتیه ی ئای ووه ر بیکه نیم= لباس فرشته گان  را از تن خود بیرون کنم

خه رقه دیوو بیپوشیم   ساز دیوو بیژه نیم = خرقه ی دیو بر تن کنم و نوای دیو را ساز نمایم

ئای ده س ئای کول زولمه یه خه ویژ جیر ده م= ا زدست این همه ظلم یقه ی خود را پاره کنم

هه ر هویچ مه ی ده س نای ویژیم ئاگیر ده م= هیچ که از دستم ساخته نباشد، خودم را به آتش بکشم.

شه رت  بو دوما تو بی ده نگ  نه نیشیم = شرط کردم بعد از تو خاموش ننشینم

هاوار بی که سیت ئار ویلات بیکیشیم= فریاد بی کسی تو را بر همه ی ولایات جار بزنم

ره سم مه ردم داری ئای بین حاشا که م = رسم مردم داری را از اساس منکر گردم.

گه ن کاری گه نه ل وه دونیا ئایفشا که م= زشت کاری زشتکاران را در دنیا افشا نمایم.

تا خوبی فیدا گه نه کاری بو = تو خوبی قربانی زشتی گردد.

وه ئای میلک بی سووه گه ن دیاری بو= در این سرزمین بی صاحب زشتی نمایان گردد (زشتی رسم شود)

ده رد و ره نجیت کول وه کول بیکیشیم = همه ی درد و رنجت را به گرده بکشم (به جان بخرم)

ویلات ئار ویلات کول جار بیکیشیم = منطقه به منطقه آن را جار بزنم.

ئهد بو دوما تو بی ده نگ نه نیشیم = عهد کردم بعد از تو خاموش ننشینم.

ته ناف دار ویژم و کول بیکیشم = طناب دار خودم را بر دوش بکشم.

یا ووه  ئای ریه خویناوه م بیرشی = یا در این راه خونم ریخته شود.

یا که چوی حلاج والی یم بیکوشی = یا مانند حلاج حاکم بر دارم بزند

ویژم ئای تیری دونیا راها که م = خودم را از قید و بند دنیا رها نمایم

هه ر هاوار بیکه م زولم برملا که م = همه اش فریاد بزنم و ظلم را برملا کنم

قه تل ئامی بیکه م شیتان شه رم بایتی = قتل عامی راه بیاندازم که شیطان از آن شرم کند.

تا خه لکان بوشین له که میر چایتی = تا خلق ها از خود بپرسند لک امیر را چه شده است؟!

کوریش

ریه ل کول گول ریزان بیکه ن بوی خوش یاره مای= راهها را همه گلریزان کنید بوی خوش یار می آید

ساز و ته میره  بیژه نین کوریش خوش گوفتاره مای = ساز و تنبور بنوازید کورش خوش گفتار می آید.

خوشی وه  هیزاره مای گه نیم و خه رواره مای = خوشی هزار هزار می آید، گندم خروار خروار

چوپی و چوگان بیکه ن باوه ی گیدا و ژاره مای= رقص و چوگان بازی کنید پدر فقیر و ندارها می آید.

ماشته و سیتره بیوشین یار نیک ره فتاره مای = (ماشته و ستره = لباسهای ایرانیان قدیم). بر تن کنید یار نیک رفتار می آید.

 سه رد سولی زیمسان ته مام  بو  ئتر وواهاره مای = سوز و سرمای زمستان تمام شد بوی عطر بهاران می آید.

زمگه و کولا  ئاراسته که ن  ره فیق پار و پیرار مای = کپر و چرداخهایتان را بیاراید رفیق قدیمی می آید

یاری له قام ئاسب میرواری فیرشته ی بالداره مای = یار لگام اسب مروارید، فرشتهی بالار می آید

دنگ به زم سوار سواره مای ئه سوار کیلاو لاره مای = نوای بزم سوارکاری به گوش می رسد، آن سوار کج کلاه می آید.

ئای ئاوای ساز نوروز خان نه وای هی یار هی یاره مای = از آهنگ ساز نوروخان نوای ای یار ای یار به گوش می رسد

ته راره ل قور ویژ بیکه نین پادیشای ئیاره مای = طراران قبر خود را آماده کنند، پادشاه عیار می آید

زاهاک ماردوشه مه چو فیریدون گاو سواره مای = ضحاک ماردوش می رود، فریدون گاو سوار می آید

جار چی جاره مه کیشی ئای ئاسمان ده نگ جاره مای = جارچی جار می زند، از آسمان صدای جار به گوش می رسد.

خوین زالیم ریه مه گری  چه که شمشیر مازیاره مای = خون ظالم جاری می شود، چکاک چک شمشیر مازیار به گوش می رسد.

په هلوانه ل ئیران جه مین ریمه گورز کویاره مای = پهلوانان ایران آماده اند آهنگ گرز کوهیار به گوش می رسد.

ئه را  نیجات جووانه ل کاوه  ئه لمداره  مای = برای نجات جوانان کاوه ی بیرق به دست می آید.

و ئای سه ر زه مین نیفرین کیرده قیره قلا و ساره مای = دراین سرزمین نفرین شده قار قار کلاغ شوم و سار به گوش می رسد.

زوزه گورگ و شوغاله مای وه قه روا مه کاره مای = گرگها و شغالها زوزه می کشند، روباه وق می زند

خه وه ر ئاژ گول بلبل نیه کول جای  هویژه ماره مای = خبری از گل و بلبل نیست همه جا مارها در جولانند.

وه هه ر ری کرا مه چین پارس سه گه ل هاره مای = از هر راهی که می روی پارس سگهای هار به گوش می رسد.

وه هه ر جای ریه مه کین بو چیرک و مورداره مای= از راهی که می روی بو چیرک و مردار به مشام می رسد

دیل په رنده ئاوه ماو ده نگ هوشه هوش ماره مای = دل پرنده می لرزد صدای وحشناک مار به گوش می رسد.

وه ئای ئیران ویران بیه زوزه گورگ و که فتاره مای = در این ایران ویران شده زوزه گرگ و کفتار به گوش می رسد.

ئای ته نگ دیل ئای سه رزه مینه ده نگ هاوار هاواره مای = از عمق درون این سرزمین ناله فغان و فریاد به گوش می رسد.

ته نگ تورشی زیمیسان چیه فه سل نو واهاره مای = سختی و مصیبت زمستان تمام می شود، فصل بهاران فرا م یرسد.

دور حوشکه سالیه ته مام باخ و بوسان پیر باره مای = سالهای خشک سالی به پایان رسیده،  باغ و بوستانها پر بار می شوند.

ئومر ته ریکه شوول که مه خوره می وه روژگاره مای = عمر شبهای تاریک کوتاه است خرمی به روزگار باز می گردد.

مه ردوم شوکیر یه زدان بیکه ن زه رتشت راستگوفتاره مای = مردم شکر یزدانکنید زرتشت راست گفتار خواهد آمد.

ناکه س و نایانه مه چین ئه دانای هوشیاره مای = ناکس و نادان می رود و آن دانای هوشیار می آید.

خه م خوسه کول تمامه ماو خوشی وه بسیاره مای = غم و غصه ها تمام می شود  خوشی و خرمی فراوان سر می رسد.

زالیم سه رنیگونه ماو ساحیب ئه دل پایداره مای = ظالم سرنگون می شود و برپادارنده ی  عدل حقیقی خواهد آمد.

ویژیم وه چه م ویژیم دیمه قه سه م و ئای حور نازاره مای = خودم با دیدگان خودم دیده ام سوگند به خورشید تابان که خواهد آمد.

 

زیمی سانه هی زیمی سانه هی

زیمی سانه هی  زیمی سانه هی =  به این زمستان بنگر به این زمستان بنگر 

زیمسان سه رد و سیر و بی سامانه هی = زمستان سرد و پر سوز و بی مروت را بنگر

ساله ل بی حاسیل و یه خ به نانه هی = سالهای بی حاصل و یخبندان را بنگر

شه رم ساری فه سله ل واهارانه هی = شرمساری فصلهای بهاران را بنگر

سه ردی ساییقه ی هه ر شووانه هی = سرما و صاعقه ی هر شبانه اش را بنگر

ئاسمان ته م و تار بی وارانه هی = آسمان تم و تار و بی باران را بنگر

زنئی بی بیره که ت چوی خه زانه  هی = زندگی بی برکت و خزان زده را بنگر

خه زان پی خه زان به رگ ریزانه هی = خزان از پی خزان و برگ ریزان را بنگر

حه کیم پیره ستار کول نایانه هی = حکیم و پرستاران نادان را بنگر

به د به ختی خه لکان بی تاوانه هی = بدبختی خلق های بی تقصیر را بنگر

قه رن خه فت خواری جووانانه  هی = قرن خفت و خواری جوانان را بنگر

موبتلا و ده رد بی ده رمانه هی = مبتلا شدگان به دردهای بی درمان را بنگر

گیفت لیفت دورو چوی سنانه هی = صحبت و محبت های مانند خنجر (بر قلب انسان) را بنگر

خه م خوسه روژگار بی پایانه هی = غم و غصه های روزگار بی پایان را بنگر

زولم و زور و جور هیزارانه  هی = ظلم و زور و جبر هزاران هزار را بنگر

خه لکان لاره کیش ناکسانه هی = خلق های تحقیر شده از سوی ناکسان را بنگر

زیمی سانه هی زیمی سانه هی = به این زمستان بنگر به این زمستان بنگر 

زیمسان سه رد و سیر و بی سامانه هی = زمستان سرد و پر سوز و بی مروت را بنگر

پیره ل سالحورده ی کول ناکامه هی =  پیرمردان و پیر زنان سالخوردگان همگی شکست خورده را بنگر

سه رانه پیری چوی سه ر سامه هی = که در اوان پیری به مرز دیوانگی رسیده اند

جوونه ل ناشی که تی ئای دامه هی = جوانهای بی تجربه و گرفتار در دام را بنگر

گیژ و ئاواره و ته ن پیر زامه هی = گیج و آواره هایی با تنهای زخمی را بنگر

گیرفتار تیلسیم ده د و دامه هی = که گویی در طلسم دیو وددان گرفتار آمده اند را بنگر

ئاسیران و به ند بی فه رجامه هی = این اسیران در بندهای بی پایان را بنگر

ئه لیل ناتوان چوی موم رامه هی = علیلان ناتوانی که چون موم رام شده اند را بنگر

هه مته زار سه ف مه رگ ناهه نگامه هی = که به انتظار مرگ صف کشیده اند را بنگر

دیته ل تامارزورو جیفت و جامه هی = دختران آرزومند همسر و شیرینی زندگی پر شور و نشاط را بنگر

ژینه ل دیل شکیا و بی گیل گامه هی = زنان دلشکسته و منزوی در گوشه ی خانه را بنگر

بیزانه ل زه نجیر قولف و دامه هی = دانایان اسیر در قل و زنجیر و زندان را بنگر

بیوه شه ل خه مین ده م له قامه هی = شعرای غمگین و مهر سکوت بر دهان را بنگر

ناکه س و مه دار خیال خامه هی  = ناکسان را بنگر که تکیه بر افکار خام خود داده اند .

حه رامیه ل سه ر خوش نان حرامه هی = حرامیانی راکه به نان حرامشان دلخوش کرده اند بنگر

زیمی سانه هی زیمی سانه هی = به این زمستان بنگر به این زمستان بنگر

زیمسان سه رد و سیر و بی سامانه هی = زمستان سرد و پر سوز و بی مروت را بنگر

جوونه ل لیوه و بی قیراره هی = جوانان دیوانه آسا و بی قرار را بنگر

موعتاد وه سه د جور ژه ر ماره هی = معتادان به صد نوع زهر مار را بنگر

خوسه و زویخ و ده رد و خه رواره هی = غصه و رنج و دردهای  خروار خروار را بنگر

مه رگ و ناخوشی وه هیزاره هی = مرگ و بیماری های فراوان تا حد هزار را بنگر.

خه لک بی به ش بیرات و تار و ماره هی = خلق بی سهم و حق پایمال شده و از همه جا رانده شده را بنگر

ئارزیش گیان ئایم بی میقداره هی = ارزش فرو ریخته ی  جان و کرامت آدمیت را بنگر

زینئی تیفه روی نیکبه ت باره هی = زندگی تفو شده  و نکبت بار را بنگر

عوموم خه لایق گیشت خه م باره هی = عموم خلایق همگی غصه بار را بنگر 

نانه جیم مالدار چوی سه گ هاره هی = نانجیب زراندوز و ثروتمند را که چون سگ هار شده است، بنگر

بی شه رم و حی یا و زیشت ره فتاره هی = بنگر که چقدر بی شرم  وحیا و زشت رفتار است

زه حمه ت کار و ره نج کول بی باره هی = بنگر که زحمت و کار و تلاش و رنج دیگر سودی ندارد

مه ردوم چاره سیه و بیدیکاره هی = مردم با سرنوشت سیاه و شوم و بدهکار را بنگر

به رد ئه ر بان به رد بی شوماره هی = بد بیاری از پی بدبیاری بیشمار را بنگر.

ئاینسان بی حورمه ت و خه ف و خاره هی =انسان هتک حرمت و تحقیر شده را بنگر

خه لک ویسینی  و گیدا و ژاره هی = خلق گرسنه و ندار و بیچاره را بنگر

مه نگ و خاو زه ده و ناهوشیاره هی = چون خوابزده منگ و بی حس و هوش شده اند را بنگر.

زیمی سانه هی زیمی سانه هی = به این زمستان بنگر به این زمستان بنگر

زیمسان سه رد و سیر و بی سامانه هی = زمستان سرد و پر سوز و بی مروت را بنگر

ده نگ که ره ل مه لول و فیره دیل ته نگه هی = آواز خوانهای ملول و خیلی دلتنگ را بنگر

هاوار و ناله ی ده ف و چه نگ هی = ناله و فریاد دف و چنگ را بنگر (گوش کن)

ئاوای موسیقاو و شین و ده نگ هی = نوای موسیقی و شیون و غوغا را بنگر

ریمه ی که له باد غه م ئاهنگه هی = ناله ی کله باد (باد بهاران) غماهنگ را بنگر

سه لاخه ل بی ره حم دیل ژه سه نگه هی = سلاخان بی رحم را که دلهایشان از سنگ است  بنگر.

قه ناریه ل تیژ بال شه هید جه نگه هی = قناریان بال قیچی شده و شهید جنگ را بنگر

کورپه ل مه عسوم  شوخ و شه نگ هی = نوزادان بی گناه و خندان و بی خبر از مصایب را بنگر

چوی تویله ماران تویش خه دنگه هی = که چون نوزادان مار دچار دشمن شده اند

نوجووانه ل ناشی مه سلول به نگ هی = نوجوانان بی تجربه مسلول افیون را بنگر

شیووه ن رنجه رو و بی ده نگه هی = شیون و گریه و زاری در سکوت را بنگر

زام حورده ی تیر ریا و ره نگه هی = زخم خوردگان تیر نیرنگ و ریا را بنگر

له ش ئار بان له ش چوی روژ جه نگه هی = جنازه های تلنبار گشته که گویی کشته شدگان جنگ اند را بنگر

زینئی سه ردا بی و بی شیرنگه هی = زندگی به سردی و بی فروغی گرائیده و بی شور و نشاط را بنگر 

شین و  ویووه رو خه لک وه تنگه هی = شیون و ناله و زاری خلق به تنگ آمده را بنگر

یه له ل ته ک تنیا چوی نیه هنگه هی = یلان بیکس و تنها چون نهنگان دریا را بنگر

میرام روژگار کول نیره نگه هی = مرام روزگار که همه اش نیرنگ شده است را بنگر

زیمی سانه هی زیمی سانه هی =  به این زمستان بنگر به این زمستان بنگر

زیمسان سه رد و سیر و بی سامانه هی = زمستان سرد و پر سوز و بی مروت را بنگر

حوور که م ره مه ق بی تاوو سوزه هی = خورشید بی رمق که دیگر گرمابخشی ندارد را بنگر

شاواری بی بین گیانان سوزه هی = شبهای طولانی و کشدار و جانگداز را بنگر

سه رداره ل سه نگین و پیلکیا توزه هی = سردران بزرگ و گرانقدر و در خاک غلتیده را بنگر

چوی شه مع ده م بیان نیمه سوزه هی = چون شمع سحرگاهان چیزی به پایان سوختنشان نمانده را بنگر

سه ر زه مین گه رجیه ته پ و توزه هی = سرزمین بی برکت و غرقه ی گرد و غبار را بنگر

روژگار خه رده جال بین جه ر سوزه هی = روزگار بی قاعده و قانون و جگر سوز را بنگر

بیزانه ل گیران دیل پیر سوزه هی = دانایان گرانقدر دل لبریز از درد را بنگر

چوی خارج ویله د دویر ئاژ هوزه هی = که چون تبعید شدگان از جامعه پرت شده اند را بنگر 

ئافیرته ل ره نگین ئاهو پوزه هی = دختران زیبا و آهو مانند را بنگر

بی که س بی دیره تان سیه روزه هی = بی یار و یاور با سرنوشت های  شوم و سیاه را بنگر 

یه له و سه ر گه ردان شوو و روزه هی =  سرگردانان  و بی پناهان در طول شبانه روز را بنگر 

گیرفتار گورگه ل کینه توزه هی = گرفتاران در چنگال گرگان درنده و پر حسد و کینه را بنگر

تیفله ل بی پناه و بی دیلسوزه هی = کودکان بی پناه که هیچکس دلسوزی ندارند را بنگر

زوخال چال زوخال نیمه سوزه هی = ذغالان نیمه سوخته در کوره ی آتش را بنگر

میر میشت نوکیسه ل جه نگ ئافروزه هی = شاخ و سینه و عربده کشیدنهای تازه به دوران رسیده ها را بنگر

قوز نیامی ناهات وه بان قوزه هی = شور بختی از پی شوربختی را بنگر

زیمی سانه هی زیمی سانه هی = به این زمستان بنگر به این زمستان بنگر

زیمسان سه رد و سیر و بی سامانه هی = زمستان سرد و پر سوز و بی مروت را بنگر

باوه و دال په که ر ئاخیر شه ره هی = پدران  مادران نگران و آخر زندگی به رنج و فلاکت گرفتار آمده را بنگر.

ناحومید ئاژ ئاولادی ره نج بی ووه ره  هی = نا امید از فرزندان و رنج و زحمات به هدر رفتگان را بنگر

خووه ل دیل شکیا و زاری که ره هی = خواهران دلشکسته را که دائم گریانند بنگر

پا وه دوو تیلاق ده ر  وه  ده ره  هی = در ورطه ی طلاق و جدایی و اخراج از زندگی و سرگردان را بنگر

چوی جیفت گوم که رده چه م وه ده ره هی = مانند جفت گم کرده ها، مدام چشم به راه هستند را بنگر

وه شور جوانی بی هه مسه ره هی = این در عنفوان  شور و شوق جوانی بی یار و همسر افتادگان را بنگر

خه لک گیرفتار شه ر هه ریه  سه ره  هی = خلق گرفتار مصیبت و خاک بر سر شده را بنگر

زینئی نیکبه ت بار و پیر ده رد سه ره هی = زندگی نکبت زده و پر از رنج و دردسر را بنگر 

قازیه ل قه زاوه ت په رچه شه ره هی = قاضیان قضاوتی که از دل و چهره هایشان شر می بارد را بنگر 

داروقه و ئه سه س بی هوکه ره هی = داروغه و پاسبانهایی که جلوداری ندارند را بنگر.

خه فه ت و خاری سه رو سه ره هی = خفت و خواری همه گیر و سراسری را بنگر

دیوان ئه دل و داد بی داوه ره هی = دیوان عدل و داد فاقد داور را بنگر

ئایله ل بی که س کویژ گول په ر په ره هی = کودکان بیکس و بی صاحب و چون گل پر پر شده را بنگر

بوویلکان  بازی  ده س  ئانتره  هی = عروسکان بازیچه ی دست انتر زشت را بنگر

بازه ل بال که نیا تور سه رگه ره هی = شهبازان بال قیچی شده که چون لاشخوران پیر شده اند را بنگر

قیلار ناشیرین تاج وه سه ره هی = کلاغهای زشت  با تاجهای زیبا بر سر را بنگر

زیمی سانه هی زیمی سانه هی = به این زمستان بنگر به این زمستان بنگر

زیمسان سه رد و سیر و بی سامانه هی = زمستان سرد و پر سوز و بی مروت را بنگر

 

 

 

 

دالکه = مادر

دالکه تون خودا  ئه را  مینیت زای = مادر تو را خدا چرا مرا زاییدی؟

ئه را مینیت زای خیر وه ری یت بای = چرا مرا زاییدی خیر به راهت بیاد؟

نوی مانگ ره نج تیفلیم وه کولیت کیشا = نه ماه رنج مرا به گرده (در شکمت) تحمل کردی

تا مین و ئه ی دونیای فانی بیم پیدا = تا من قدم در این فانی نهادم

بابوم نام مین نا ووه له که میر = پدرم اسم مرا گذاشت لکه امیر

جوانی تو چی پیر بین و خاپیر = جوانی تو رفت، پیر و فرتوت گشتی

وه ئه و دیتکه ی ره نگین خاس و خیرامان = آن دختر جوان و خوب و زیبا  با آن راه رفتن قشنگ

ره نگ و روی نه مه ن چوی هه رده جاران = رنگ به رخسارش نماند چون گذشته ها (بعد از بدنیا آوردن من)

ئاوسا تیفلی بیم میدام ده م ووه شیر = آن موقع من طفلی بودم که مدام شیر سینه ی تو را به دهان می گرفتم

می شاد و خه ندان تو خه سته و خاپیر = من شاد بودم و لبخن زنان ولی تو پیر و خسته شده بودی

ئای شوو تا سه حه ر وه بال کولیت بیم = از شبانگاه تا سپیده دمان مرا بغل می کردی

مه لول و گیریان روله ی چولیت بیم = من زار می زدم، فرزند عزیز و دلبند تو

پی له بخه ند کورپه ت گیان مه دای ووه گیان = برای لبخند طفلت جانها نثار می کردی

ده نگ لاوه لاوه ت سنگه مه تاوان = آوایی لالایی هایت دل سنگ را آب می کرد

هه ر چی قاواره ی مین گه په موویا = هر قدر قد و قامت من بزرگتر می شد

قه د و قامه ت تو چوی شه م مه سیزیا =قد و قامت و زیبایی تو چون شمع می سوخت و می گداخت

روله ی سه ر ویجاخ ووه شانسیت هاتیو= فرزند یادکار (نماد حفظ و استمرار خانواده) به اقبالت آمده بود

ده سته مه گیرتیم ووه تاتی پاتی = دستم را می گرفتی و پا به پا می بردی

تا وه ختی مینیت ووه ره نج که لین کیرد = تا وقتی مرا با رنج و زحمت بزرگ کردی

هیزار و یه ی گیل ده س ئه دونیایت گیرت هزار و یک بار مردی و زنده شدی

بیمه جووانی مه س و خه رامان = شدم جوانی مست و شاداب و سرحال

شیدا و سه ر مه س قه در که س مه زان = شیدا و سر مست بودم و قدر کسی را نمی دانستم

مین چوی به چگه شیر میدام  ووه ته نگ بیم = من چون شیربچگان یک آن آرام و قرار نداشتم

تو دیلواپه س بین مین ووه پی جه نگ بیم = تو دلواپس من بودی و اما من در پی شلوغی و هیاهو

مین ناشی نادان ناپوخته و خام = من بی تجربه و خام و ناشی

تو دوعات یه بی گیروده ی چیل نام = تو دعا می کردی به مصیبتی گرفتار نشوم

وه ختی ئاتمو ویژ نه دا بی نه که س = زمانی به خود آمدم که نه مادرم بود و نه هیچکس دیگر

جووانیم تی بوی ووه پی هه وه س = جوانی از کفم رفته بود به دنبال هوا و هوسها

که تمو یاد دالکه م خانیم خیرامان = به یاد مادرم افتادم آن شیر زن عزیز و گرانمایه .

دام ئار بان سه ر ووه هه ر دو ده سان = با هر دو دستهایم بر سر خود زدم

رو رو پی دالکه ی دیلسوز غه م خاریم  = ای داد و فغان از برای مادر غمخوار و دلسوزم

تا سه ر بیکیشیس ووه حال زاریم = بلکه  نگاهی به حال و روز زارم بیافکند

به رگ ریزانیمه چوی فه سل خه زان = روزهای خزان زده ام چون فصل پاییزان فرا رسیده است

که تمه سی گیر یه ی گه له خیزان = گرفتار عده ی زیادی فرزند شده ام

گیرفتار بیمه ووه زینده گانی = گرفتار زندگی سختی شده ام

میدای دیله که م که س نیمه زانی = راز درونم را کسی نمی داند

ریشم چه رمیه پیر بیمه چوی زال = موهای صورتم سپید شده و چون زال زر پیر و ناتوان شده ام

دیل واپه س خه مین په ریشان ئاحوال = مدام دلواپسم و غمگین با حال و روزی پریشان

چوار دوریم دیوار ته نیم خه سه وه = انگار پیرامون دیوار کشیده اند، تن و جانم خسته است

چارم ناچاره ریه گه م به سه ووه = هیچ راه چاره ای ندارم، راهها همه بر من بسته شده

که س نیمه پیرسی حال و ئاحوالیم = کسی سراغی از من نمی گیرد و احوال مرا نمی پرسد

ئاولاد رویت و پویت وویم په شو حالیم = فرزندانم لخت و عورند و خودم آشفته احوال

گیرفتار بیمه و جور و جه فا = به بد جور و جفایی گرفتار آمده ام

حاوال پیرس نه یریم قومه ل بی وفا = احوال پرسی ندارم و اقوام همه بی وفایند

ووه بی که س کویژی عومر مه ده م ووه سه ر = با بیکسی و غربت عمرم را به سر می کنم

تویکیم ریزیایه ووینه ی دال گه ر = پرهایم چون لاشخورهای پیر همه ریخته است

په که ر نیشتیمه ده س ووه زیرانی = غمگین نشسته ام و زانوی غم در بغل

هه ر ئاه مه کیشیم پی زینده گانی = مدام آه از سینه بر می کشم از زندگی که بر گذشت.

 

 

یارم که ت ئه و وویر

یارم که ت ئه و وویر یارم که ت ئه و وویر = به یاد یار افتادم به یاد یار افتادم

حاشا حالیت بو دیل بهانه گیر = حاشا حالت ای دل بهانه گیر

پیژاره ی یاران دیلم ته نگ که ردن = واگویه ی کردن از یاران دلم را تنگ کرده

خاتره ی دوسان هوش ووه لیم به رده ن = خاطرات دوستان هوش از من ربوده

دیلم خاپیره ووه فه راق یاران = دلم نابود گشته از دوری یاران

میدام په شووم چوی گونه کاران = دائم چون گنهکاران پریشانم

غه م خوراکیمه زینگانیم تاره = خوراکم شده غم و غصه، زندگیم تاریک گشته

شوو و روژ ووه ده رد مه که م پیژاره = شبها و روزها از شدت درد با خودم واگویه می کنم

بیه سه پیژاره م یاد ئاو دیلداره = یاد آن دلداره شده ورد زبانم

دیل ووه جه فای یار میدام بیماره = دلم از جفای یار دایم بیمار است

به به ووه ئه و روژه دوس میهمانم بی = به به به روزهایی که دوست مهمانم بود

خوش و خاتیر جه م یار ئار شانیم بی = خوش و خرم یار در کنارم بود

فه غان هی فه غان دوسان دویر که فته ن = فغان و آه که دوستان همگی دور افتادند

زیندگانیم بیه ن و بار گه رده ن = زندگانی شده بار گردنم

ووه هیجر و دویری یاران سیزیامه = از فراق و دوری یاران دارم می سوزم

چوی شیکار پیر ژه گه ل بیریامه = چوی شکاری پیر از گله جدا افتاده ام

چوی کووانگیگ جامیان دی خاموش بیمه = مانند اجاق جامانده از ایل کوچ کرده دیگر خاموش گشته ام

ئای یاد نازاران فیراموش بیمه = از یاد و خاطره عزیزان فراموش شده ام

که س نیمه پیرسی حال و ئاحووالیم = کسی حال و احوالی از من نمی گیرد

ئاسمان مه گیرو ووه حال زارم= آسمان به حال زارم  می گرید

کوچ که ردین یه ک یه ک یاران بی وه فا = کوچ کردن یکی پس از دیگری یاران بی وفا و رفتند

غه ریب مه نیمه بی که س و ته نیا = غریب مانده ام در تنهایی و عزلت و بی کسی

باخیم بی سه مه ر عومر کوتاه چوی گول = باغم بی ثمر و عمرم کوتاه چون عمر گل

تهی ده س و ژار شه رمه نده و خیجیل = فقیر و تهیدست و شرمنده و خجلت زده مانده ام

نه عیش ووه باوان نه سود ئاژ ئاولاد = مه در خانه ی پدری ام عیش و نوشی کردم و نه از فرزندان سودی جستم

ووه ئای دونیا مه نیم بی به ش ب یبیرات = توی این دنیا بی سهم و بی پاداش ماندم

نه دوس نه دوس دار نه که س هاواخواه = نه دوستی دارم و نه دوست داری و نه هواخواهی که خاطرم را بخواد

نه جا نه مه قام نه کیا و بیا = نه ملک و مکنتی و نه مقام و منزلتی و نه بیا و برویی

هه رچی قاپیم ئایشت یه ی سه ر نیشت ئاو جیک = هر چه قاپ انداختم  در قمار زندگی همه باخت بود

ره نجیم بی ووه ر بی چوی گاوازولیک = رنج و زحماتم چون (گازولک) حشره ای که به طور غریز همه ی دسترنجش بر باد می رود، بر باد فناد و نیستی رفت

جوانیم تی بی بی سود بی سه مه ر = جوانیم طی شد بی آنکه سود و ثمری از آن بر گرفته باشم

هه نوز نادان بیم پیری ئات ئه و ووه ر = هنوز نادان بودم که دوران پیری و ناتوانی ام سر رسید.

ته ک دام ووه ئاو پیری خیجیل ده رمانده = تکیه به پیری زدم خجلت زده و با درماندگی

ژار و په ریشان ئاژ کول جای رانده = زار و پریشان و از همه جا رانده شده

کافیر ووه هر کی چوی مین بی که س بی = گناهکار  هر آن کسی که مانند من بی کس و کار بو

ووه جای عه قل و هوش ووه پی هه وه س بی = به جای عقل و درایت بدنبال هوس رفت

جه فای بی سامان عه قل و هوشیم بیرد = جفای بی رحم و مروت عقل و هوش از من برد

هه ر چی مین کاشتیم زه لیم دیرو کیرد = هر چه را کاشتم (زل = نی)  حاصل بی برکت درو کردم

هه ر چی ووه جاره ل هوشه چینیم کیرد = هر چقدر دانه دانه گندمها را با خواری جمع آوری کردم

نام ئاو خه رمانجا گه رته چویچه بیرد = همه ی آن چه را که یکجا جمع کردم گرد باد برد

هه رچی ووه رزیری ناکه سانیم کیرد = هر چقدر کارگری برای دیگران کردم

بی موزد ماواجو ئاوری ویژیم بیرد = بی مزد بی پاداش فقط خودم را خوار و زبون کردم

ووه حه سره ت جیفت فیره ره نج کیشام = د رحسرت جفت رنجها بردم

نه خاتیر گیر بیم نه جیفت نیشت ئاو لام= نه کسی عاشقم شد و نه جفتی نصیبم گشت

ئاخبالیم حوتیو شانسیم ووه خاو بی = اقبالم خسبیده بود و  شانم در خواب بود همه ی عمر

ووه حه سره ت لیلی جه رگیم کاواو بی = در حسرت معشوقی قلبم در آتش سوخت

ووه ره نج و عزاو عومریم دا ووه سه ر = با رنج و عذاب عمر به سر کردم

هوشک و خاپیر بیم چوی دار بی سه مه ر = خشک و نابود شدم به سان درخت بی ثمری

ووه خار نیشتمه و پیلاسه به رگیم = با خفت و خواری نشسته ام با لباسهایی ژنده و پاره

ژار و ناته وان چه مه ری مه رگیم  = بیمار و از پای افتاده چشم به راه مرگ مانده ام .

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط کیومرث امیری (لک امیر) در یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389 و ساعت 20:45 |


Powered By
BLOGFA.COM