#داستان_کوتاه
کیومرث امیری کله جوبی
روستا مراسم پرسه یکی از جوانهای فامیل که خودکشی کرده بود همه اقوام از پیر و جوان و زن و مرد جمع بودیم. همه عصبانی، همه غصه دار، مردم میامدند تسلیتی می گفتند و میرفتند.
من و قاسم به قصد ترک مجلس سوار پژوه سواری من شدیم و پشت سر ما شش هفت نفر دیگر از فامیلها که اتفاقا تیپ جوانترها بودند هم به راه افتادند. از روستا که کمتر از صد متر به جاده اسفالته فاصله داشت بیرون میزدی روستا در سایه درختان انبوهی که بین جاده و روستا واقع بود از نظر گم می شد.
ما از جلو حرکت میکردیم و بقیه با فاصله از پشت سرمان.
زمانی پیچیدم به جاده اصلی یک دفعه متوجه شدم سمندی با سرعت زیاد پیچید جلوم و ما را متوقف کرد. سه جوان سرنشین سمند از داخل خودرو شروع کردن به فحاشی و حرف های رکیک زدن که چرا زود دور زدی و پیچیدی به جاده اصلی و احتمال داشت با هم تصادف کنیم.
هر چه از دهانشان امد بارمان کردند. در همه ان لحظات که انها فحش و بد و بیرا می گفتند من به این فکر میکردم جوانهای فامیل از پشت سر برسند و بدتر از ان هم اهل ابادی که اگر متوجه میشدند سر و کار ان جوانها با کرام الکاتبین بود و تکه پاره شان میکردند. منطقی که در جامعه ما متاسفانه حاکم است. انها ناسزا می گفتند و من به این فکر میکردم طوری برخورد کنم قبل از سر رسیدن فامیلها بروند و برای این منظور لام تا کام جوابشان را ندادم. خوشبختانه انها رفتند و من نفس راحتی کشیدم.
فامیلها از پشت سرمان رسیدند و موضوع را سوال کردند در جوابشان گفتیم چیزی نبود، ادرس می خواستند.
تو راه که داشتیم میامدیم قاسم که بغل دستم نشسته بود گفت: ماندم تو چه جور توانستی خودت را کنترل کنی؟ و بعد هم جواب خودش را داد، خوب تو هم اگر این جور فکر نمیکردی دیگر به چه کسی در این جامعه می شد امید و اعتماد داشت که به خاطر غرور و منیت و جهالت این همه جنگ و دعوا و خون و خونریزی در جامعه اتفاق نیافتد؟!
و انگار تازه به خودش امده باشد اهی کشید و گفت: راستی اگر ان مامور انتظامی که دو روز قبل ان سه جوان را با خشونت کشت و زخمی کرد مثل تو فکر و برخورد میکرد هرگز چنین اتفاقی پیش نمی امد.
سپس رو به طرف من کرد و گفت: گمان میکنم فقط تو راست میگی، همه مان دروغ میگیم و از هم گذشت نمی کنیم و خشم خودمان را کنترل نمی کنیم. آخ چه مردمان بدی هستیم؟!
@lakamir