تراژدی هولناک شکست لطفعلی خان زند، سرنوشت تلخ و اندوه بار او و خانواده اش به دست آغامحمدخان قاجار
کیومرث امیری

گولد اسمیت انگلیسی از اندیشمندان مشهور در وصف لطفعلی خان زند گفته است:
در مملکت ایران از حضرت آدم تا به الان شمشیر زنی به مهارت و از بدو سلطنت صفویه جوانی به زیبایی لطفعلی خان زند به وجود نیآمده است. او بزرگترین شمشیرزن مشرق زمین و حتی کل تاریخ جهان است. چنانکه از ظهر تا عصر به تنهایی با کل شهر بم جنگید. با دو هزار نفر، سپاه چهل و پنج هزار نفری قاجار را شکست داد. به تنهایی با هفتصد سوار ترکمن به نبرد برخاست و بسیاری از آنان را در خاک افکند و مابقی را فراری داد‌.
از کویر لوت وحشتناک ترین بیابان جهان با اسبش غران گذر کرد.
او دلاوری ۱۸ ساله، بسیار شجاع، درست کار، بی اندازه احساساتی و دل رحم بود. جوانمردی اش زبان زد عام بود. زندگی اش پر از شگفتی است.
به گواهی تاریخ در مملکت ایران از حضرت آدم تا به الان انسانی به مظلومیت لطفعلی خان زند و خانواده مظلوم او نبوده است. شاه جوان و دلاوری که با خیانت صدراعظم خود ابراهیم کلانتر و حماقت محمدعلی کارگزارش در شهر بم به دام افتاد و او را در حالی که زخم های زیادی برداشته بود دست بسته تحویل آغامحمدخان قاجار دشمن قسم خوره زندیان دادند. آغامحمدخان که سال ها در آرزوی چنین روزی بود فورا چشمهای شاه جوان ایران را از حدقه بیرون آورد، به دستور آغامحمدخان قاجار به لطفعلی خان و زن و دخترش وحشیانه و رذیلانه تعرض کردند و خسروخان کودک خرسال لطفعلی خان را در مقابل چشمان پدر و مادر اسیر در غل و زنجیرش اخته کردند.
لطفعلی خان را با تنی زخمی و در حالی که بدنش از شدت زخم های زیاد در تب می سوخت بر اسب لختی نشانده، گرسنه و تشنه از کرمان تا تهران به سان یک اسیر بردند.
اینجاست که باید گفت، ملتی که حافظه تاریخی و وجدانش توانست داغ رنج و ظلم های فرا تصوری را که بر لطفعلی خان رفت به فراموشی بسپارد و چشم دل خود را بر این همه ستم و خیانت ها فرو بندد، بی گمان سزاور هرنوع ظلم و ستم، عقب ماندگی، شکست، توهین و تحقیر و افتضاحی خواهد بود و چنین ملتی غرق در جهل و بی سوادی و بی غیرتی راه به بیراهه برده و لاجرم تن به هر خفت وخواری خواهد داد و هر فضاحتی را بر خود دوام خواهد آورد و هموار خواهد ساخت!
لطفعلی خان زند کیست؟ لطفعلی خان زند از نوادگان کریم خان زند از شاهان ایرانی است که ۴۷ سال بر ایران حکم راندند. بهرام مشیری مورخ معاصر می نویسید: سرزمین ایران در طول تاریخ پر فراز نشیب خود هرگز حکمرانی به عادلی کریم خان زند به خود ندیده است. کریم خان زند بنیانگذار سلسله حکمرانان زندیه بود که خود ۳۰ سال حاکم ایران بود. او خودش را هر گز شاه نخواند و لقب وکیل الرعایا را برای خود برگزید. کریم خان به احترام حق بزرگان و در جهت دلجویی از رضاقلی میرزا فرزند نادرشاه که پدرش او را در زمان حکومت خود کور کرده بود او را به عنوان شاه و حاکم خراسان نگه داشت و همیشه از او با عنوان شاه ایران یاد می کرد. اخرین شاه سلسله زندیان لطفعلی خان زند بود که داغش تا ابد بر دل ایرانیان میهن پرست باقی است. لطفعلی خان فرزند جعفرخان و نوه صادق خان زند و صادق خان برادر کریم خان زند بود. لطفعلی خان زند ۲۱ سال داشت که به جانشینی پدرش جعفر که پیش از او شاه ایران بود، در شیراز پایتخت آن روز ایران که کریم خان انتخاب کرده بود به تخت نشست و به حکمرانی پرداخت. تمام طول دوران شش ساله حکومت لطفعلی خان جوان مقابله با توطئه ها و جنگ و گریزهای داخلی به ویژه نبرد با آغامحمدخان قاجار که به دنبال سرنگون کردن حکومت زندیه بود گذشت. آغامحمدخان قاجار که کینه کشته شدن پدرش حسن خان به دست کریم خان را در دل داشت علیرغم آن که بر سر سفره و نوازش های کریم خان قد رانده و بزرگ شده بود، با مرگ کریم خان زند خائنانه از دربار او گریخت و به شمال کشور فرار کرد و در آنجا عده ای از ایل خود یعنی قاجار (قوانلو اشاقه باش) را دور خود گرد آورد و تا توانست در همه سال های پس از مرگ کریم خان با جانشینان او که خود بر سر به قدرت رسیدن با یکدیگر در جنگ و نزاع بودند به ستیز و ایجاد آشوب و ناامنی پرداخت. آغامحمدخان دمی از جنگ و گریز و فتنه گری در کشور باز نایستد و هر چند بارها از لطفعلی خان شکست های سخت و مفتضحانه ای خورد ولی دست بردار نبود تا عاقبت با خیانت ابراهیم کلانتر صدراعظم لطفعلی خان توانست با حیله و نیرنگ بر لطفعلی خان پیروز شود و کینه های چندین و چند ساله خود از زندیه را با شکنجه های هولناک در حق لطفعلی خان و اعضا خانواده اش با دنائت و رذالتی وصف نشدنی فرو نشاند

رفتارهای وحشیانه و ضد بشری آغامحمدخان قاجار با لطفعلی خان و خانواده اش پس از شکست او چنان ددمنشانه و هولناک است که سرهاردفورد جونز می نویسد قلم از بیان آن شرم دارد.
سرهارفورد جونز در کتاب آخرین روزهای لطفعلی خان زند به برخی ماجراهای تلخ روزهای آخر لطفعلی خان اشاره می کند تا جایی که این مرد سیاست پیشه فرنگی که از نزدیک لطفعلی خان را دیده است با توجه به دلاوری ها و اخلاق انسانی لطفعلی خان مجذوب او شده و او را می ستاید و در مورد دشمنان لطفعلی خان چون آغامحمدخان و ابراهیم کلانتر و برادرانش سخن به نکوهش آنها می گشاید.
او در بخشی از خاطرات خود در کتابش با عنوان آخرین روزهای لطفعلی خان زند می نویسد:
لطفعلی خان در زیر چادری کوچک و نازک از معمولی ترین نوع، بر روی جل اسبی نشسته دیدم در حالی که زین و چوب رختی خود را به عنوان تکیه گاه جلو تیر چادر گذاشته بود و افسار و شمشیر و تپانچه و نیزه و قرابینی را که من به او هدیه کرده بودم در کنار خود و بر روی زمین پخش کرده بود. در مقابل چادر، اسب محبوب و مشهورش غران را بسته شده بود.
.... بعد از چند روز از حرکت من لطفعلی خان از خشت به کازرون لشکر کشی نمود. در وقت ورود به دشت کازرون با رضاقلی خان مقابل شد. نتیجه این درگیری را می توان به آسانی پیش بینی نمود. لطفعلی خان رضاقلی خان را شکست داده و دستگیر کرد.
و پس از آن خود را به دل اردوی آغامحمدخان که بین اصفهان و استخر آرایش گرفته بودند زد. سرهاردفورد جونز در صفحه ۶۷ کتاب آخرین روزهای لطفعلی خان می نویسد:
فاصله میان اردوی قاجار و اردوی زند و کمی نفرات قشون لطفعلی خان، آغامحمدخان را کاملا از جانب دشمن و احتمال حمله ناگهانی او آسوده خاطر کرد. با این حال لطفعلی خان به زودی از موقعیت دشمن مطلع شد و با یک حرکت اجباری که نظیر آن هرگز در تاریخ ایران دیده نشده است، کوشید تا خود را به گردنه پرس پولیس-استخر- برساند و درست هنگامی که قاجارها به صرف شام مشغول بودند ناگهان به جبهه پیش قراولان حمله کرد و آن ها را شکست داد. سپس به قلب سپاه هجوم برد و اردوی دشمن پس از یک مقاومت خونین سخت در هم شکست و همه این ماجراها یکی پس از دیگری و با سرعت هر چه بیشتر پشت سر گذاشته شد.
اکنون دیگر مقاومت در برابر لطفعلی خان پیروز پایان گرفته بود و می گفتند آغامحمدخان فرار کرده است لیکن در یک لحظه شوم فتحعلی خان نزد لطفعلی خان آمد و از او خواست تا دم سحر به استراحت بپردازد. علت اینکه لطفعلی خان به پذیرفتن این پیشنهاد خائنانه تمایل نشان داد این بود که طول راه و جنگ هایی که او و قشونش در پیش داشتند حقیقتا استراحت می طلبید. به علاوه شاه زند از نقاره خانه دشمن اعلان پیروزی خود را به عنوان فاتح و پادشاه ایران شنیده بود.
سرانجام صبح بر آمد. صبح یاس و اندوه و ناکامی های لطفعلی خان، زیرا همین که روشنایی بر دمید او دریافت که آغامحمدخان در دورترین نقطه اردوی او، لیکن در همان زمین، چادر زده و سپاه پراکنده از هر سو به او پیوسته است. افراد لطفعلی خان از خستگی سی و شش ساعت راهپیمایی پی در پی و جنگ های سخت که یک نفر در مقابل بیست نفر می جنگید، بیرون نیامده بودند و حالی نداشتند که بتوانند در چنین شرایطی بار دیگر حمله را تکرار کنند. پس لطفعلی خان اجبارا جمع قهرمانان خود را به گروه فشرده تر و کوچک تری مبدل کرد و آهسته و موقر لیک دل تنگ میدان را ترک گفت. مرد اخته کوچکترین اقدامی در راه مانع شدن از عقب نشینی او نکرد.
شکست لطفعلی خان از این مرحله به بعد آغاز شد و طولی نکشید که با خیانت صدراعظمش ابراهیم کلانتر و‌ کارگزارش محمدعلی در شهر بم با تنی زخمی و دسته و پای در غل و زنجیر او را تحویل آغامحمدخان قاجار دادند.
آری، روزگار چنان رقم خورد، کریم خان زند دلش به حال بدبختی و بیکسی آغامحمدخان قاجار که یتیم بچه اخته ای بود سوخت و او را زیر بال و پرش گرفت و پرورش داد و در آخر همین بچه یتیم اخته حکومت زندیه را نابود کرد و خود بر تخت نشست.
پایان

+ نوشته شده توسط کیومرث امیری (لک امیر) در دوشنبه سیزدهم مرداد ۱۴۰۴ و ساعت 1:10 |

مراسم جشن آگر نوروزی لکستان روز جمعه ۳ فروردین ۱۴۰۳ در روستای کله جوب بخش فیروزآباد کرمانشاه از ساعت ۳ تا ۶ بعد از ظهر با برنامه متنوع و برافروختن آتش نوروز به روال سال های قبل برگزار می شود.

ورود برای عموم آزاد است

+ نوشته شده توسط کیومرث امیری (لک امیر) در پنجشنبه دوم فروردین ۱۴۰۳ و ساعت 9:29 |

(اعتصاب غذا)

اینجانب کیومرث امیری (لک امیر) همراه و همگام با اعتصاب غذا کننده ها، مدافعان حقوق انسانی و ملی وطنم در اعتراض به اعدام و قتل و کشتار جوانان سرزمین ستم دیده ام و رنجی که بر خاک وطنم می رود از امشب پنجشنبه پنجم بهمن ماه زانوی غم بغل کرده و در انزوای خود لب به خورد و خوراک نخواهم زد.

ای آسمان تو شاهد آنچه باش بر ما میگذرد.

#اعدام را متوقف کنید.

+ نوشته شده توسط کیومرث امیری (لک امیر) در چهارشنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۲ و ساعت 0:21 |

(اعتصاب غذا)

اینجانب کیومرث امیری (لک امیر) همراه و همگام با اعتصاب غذا کننده ها، مدافعان حقوق انسانی و ملی وطنم در اعتراض به اعدام و قتل و کشتار جوانان سرزمین ستم دیده ام و رنجی که بر خاک وطنم می رود از امشب پنجشنبه پنجم بهمن ماه زانوی غم بغل کرده و در انزوای خود لب به خورد و خوراک نخواهم زد.

ای آسمان تو شاهد آنچه باش بر ما میگذرد.

#اعدام را متوقف کنید.

+ نوشته شده توسط کیومرث امیری (لک امیر) در چهارشنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۲ و ساعت 0:20 |

(اعتصاب غذا)

اینجانب کیومرث امیری (لک امیر) همراه و همگام با اعتصاب غذا کننده ها، مدافعان حقوق انسانی و ملی وطنم در اعتراض به اعدام و قتل و کشتار جوانان سرزمین ستم دیده ام و رنجی که بر خاک وطنم می رود از امشب پنجشنبه پنجم بهمن ماه زانوی غم بغل کرده و در انزوای خود لب به خورد و خوراک نخواهم زد.

ای آسمان تو شاهد آنچه باش بر ما میگذرد.

#اعدام را متوقف کنید.

+ نوشته شده توسط کیومرث امیری (لک امیر) در چهارشنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۲ و ساعت 0:19 |

کیومرث امیری کله جوبی که در اشعارش لک امیر تخلص می کند روزنامه نگاری حرفه ای خود را از سال ۱۳۶۷ به عنوان خبرنگار رسمی روزنامه کیهان در کرمانشاه شروع کرد. وی همزمان در نشریات متعددی قلم زده و در برخی از نشریات محلی ستون اختصاصی اداره می کرد.

کیومرث امیری کله جوبی در طول سال های گذشته با نشریات متعددی چون: ماهنامه های روزگار وصل، آوینه،خور هه لات، مهاباد، ژیوار و نشریات باختر، سیمره، آوای کرمانشاه، غرب، بیستون صفیر غرب، روزنامه های ابرار، کار و کارگر، ابتکار و ... همکاری داشته و سردبیری ماهنامه کار و اندیشه ماهنامه داخلی اداره کل کار و امور اجتماعی استان کرمانشاه عهده دار بوده و مدیر تحریره هفته نامه جام کوردی نیز بوده است و با نشریات دیگری نیز همکاری داشته و در این نشریات قلم زده است.

وی سردبیری گاه نامه های تئاتر سراسری کارگران در کرمانشاه، نشریه زاگرس نمایشگاه سراسری کتاب، نشریه جشنواره تئاتر استان کرمانشاه و دیگر نشریاتی از این دست را نیز عهده دار بوده است.

+ نوشته شده توسط کیومرث امیری (لک امیر) در دوشنبه چهارم دی ۱۴۰۲ و ساعت 22:4 |

داستان کوتاه

شب یلدای لیلا دختر زباله گرد

کیومرث امیری
سالهای ۱۸۴۵ فقط یک دختر کبریت فروش در دانمارک بود که (کریستیان آندرسن) شاعر و نویسنده مشهور دانمارکی او را در آن شب سرد و یخ بندان عید کریسمس در خیابان های شهر خود دید و داستانش را نوشت و داستان کوتاه دختر کبریت فروش یکی از داستان های معروف جهان شد.
اکنون سال ۱۴۰۲ هجری است که من در شهرم ایران زمین شاهد هزاران دختر خردسال و زباله گرد هستم که در این شب بلند آغاز فصل زمستان که جشن یلدای ایرانیان و بلندترین شب سال نام دارد برای سیر کردن شکم خود و خانواده هایشان زباله دان ها را جستجو می کنند.
من این دخترکان را بارها و بارها دیده ام.
از میان آن دخترکان زباله گرد هم وطنم که امشب و در این شب بلند یلدایی در میان سوز سرمای شبانه برای یافتن ضایعات سطل های بزرگ آشغال دانی را در سطح کوچه و خیابانهای شهر می جویند و می کاوند لیلا دخترکی است کم جثه در میان این دختران. دخترکی لاغر با چشمانی آبی و موهای طلایی که آن را زیر چارقد کهنه و پاره و پوره ای پوشانده است. کفش هایش لنگه به لنگه است و داد میزند آنها را از میان زباله دان ها پیدا کرده و پوشیده است. کاپشن آبی رنگ پسرانه که پشم داخلش از پارگی های هر دو آستینش بیرون زده و به قد کوچکش گشاد است به تن دارد. لیلا با دیدن هر سطل آشغالدانی به طرفش می دود و با زور و بنا به تجربه خودش را از آن بالا می کشد و چشم به دنبال چیزی می گرداند که بتواند آن را به پول تبدیل کند. مادر لیلا دو سال پیش سر زا رفت و لیلا و‌ برادرش را با پدرشان تنها گذاشت. پدر لیلا بعد از فوت زنش و زمانی که برای جمع کردن ضایعات به بیرون از شهر رفته بود روی مین های جا مانده از جنگ رفت و هر دو پایش را از دست داد و دار و ندار اندکش را خرج بیماری اش کرد تا زنده بماند. او زنده ماند اما دیگر قادر به کارکردن نبود و برای همیشه زمینگیر شد. لیلا ناچار برای سیر کردن شکم خودش و ‌برادر کوچکتر از خودش و نیز پدرش یکی دو سالی بود که به زباله گردی روی آورده بود.
لیلا زباله ها را از میان سطل های زباله جمع آوری کرده و داخل گونی می کند و کیلومترها به کول می کشد تا به مغازه ضایعات خر برساند و بفروشد و با پولش چند قرص نان و گاه نیم کیلو گوجه فرنگی و یا چند تا تخم مرغ بخرد و به خانه ببرد. پدر و برادرش همیشه چشم به در مانده و انتظارش را می کشند.
امشب در این شب سرد و یخ زده که هوا سوز سرد شدیدی دارد. لیلا مثل هر شب گونی زباله هایش را کول کرده و به در مغازه می برد تا بفروشد. اما وقتی خودش را به مغازه ضایعاتی می رساند صاحب مغازه دکانش را بسته و رفته است تا برای جشن شب یلدا در خانه و پیش زن و بچه هایش بماند. لیلا وقتی که با در بسته مغازه روبرو می شود با حسرت و ناامیدی گونی ضایعاتش را درب بسته دکان قرار داده و خود روی زمین می نشیند و در حالی که خیلی خسته است به آن تکیه می زند. می خواهد صبر کند تا مغازه دار بیایید. دخترک روش نمی شود دست خالی به خانه برگردد. لیلا طولانی ترین شب سال را پشت در مغازه می ماند.
صبح زود مردمانی که از آنجا عبور می کردند لیلا را می بینند در حالیکه به گونی ضایعاتش تکیه داده یخ زده و مرده است.
شب یلدای ۱۴۰۲ کرمانشاه

+ نوشته شده توسط کیومرث امیری (لک امیر) در شنبه دوم دی ۱۴۰۲ و ساعت 6:30 |

#ارمیتا زنده است!
#آرمیتاگراوند بغضی که فرو خورده شد و ملتی و بلکه جهانی را غصه دار و بغض آلود کرد و در میان این خیل عظیم جمعیت دلخور و عزادار قوم کهن و ریشه دار لک که #آرمیتا از آنها بود بغضش را با تمام تلخی فرو خورد و از این بغض چون ماری بر خود می پیچد تا روزی که با یک‌ حادثه پیش بینی نشده بغضش بترکد و جهانی را برآشوبد.
حاکمیت این بار هم مثل همیشه اشتباه بزرگی را مرتکب شد و قضیه نه چندان پیچیده ای را به کانون بزرگ متشنجی مبدل کرد و به بیراهه برد.
آرمیتا کم سن و سال بود، دختری زیبا و‌ پر انرژی که زندگی را دوست داشت. او شاید درک ژرفی از انقلاب و آزادی به آن مفهوم نداشت. آرمیتا تنها می خواست زندگی کند و سرزنده باشد. موهایش را به باد بسپارد، مغرور و سرافرازانه راه برود و با دوستانش بازی کند و آزاد و رها بدود و شادی کند و به خاطر کم سن و سال بودن و قلب پاک ‌کودکانه اش هنوز نمی دانست که چنین رفتار و کرداری که کمترین حق زندگی برای یک انسان است در جامعه بدبخت و له و لورده شده ی ما تاوان بزرگی به دنبال دارد و این تاوان ممکن است فلج و کورت کند و یا جانت را بستاند و زندگی را از تو سلب کند؟!
زندگی آرمیتای نوجوان را به سوی خود می خواند و او بنا به فطرت انسانی می خواست شاد باشد و سرزنده زندگی کند.
#آرمیتا اکنون زیر خاک است شاید سلولهای مغز جوانش هنوز هم زنده اند و باور نکرده چرا زیر خاک است، موهای زیبای آرمیتا را دیگر باد تکان نمی دهد و خاک در خود پوشانده است. مرگ آرمیتا هر جور اتفاق افتاد می توانست این همه غم و اندوه و بغض را بر دل انسانها و به ویژه بر دل همتباران و هم زبانهای لک او باقی نگذارد. مردمی که حتا (گورغریب) را ظلم بزرگ به خود می شمارند و آرمیتا گورغریب شد و اجازه ندادن در زادگاهش سرطرهان کوهدشت آن طور که خانواده و پدر و مادرش می خواستند به خاک سپرده شود.
بلی؛ گفته می شود لک ها، همتباران آرمیتا بسیاری شان در مقام وکیل و وزیر و فرماندهان بلند پایه در دم و دستگاه نظام جمهوری اسلامی خدمت می کنند و بالاترین رقم اعدامها و زندانیان نیز به مردم لک زبان تعلق دارد و مسئولین و به ویژه اتاق فکر نظام نمی بایست بر دل این مردم داغ سنگین تر از سنگین بگذارد و نمی بایست قوم بزرگ لک را که پس از شکست همتبار و هم زبانشان سلسله زندیه به شکل دهشتناکی در سرزمین ابا و اجدادیشان شکنجه و در به در و آواره شده و بسیار مظلوم واقع شده اند را بیش از این غمبار و بغض آلود کرد و به هیچش به حساب آورد. اهانتی که تاوانش را دیر یا زود خواهد پرداخت. اگر جمعیت بزرگ مردم لک عکس العملی را که باید در مرگ و خاکسپاری آرمیتا از خود نشان می داد، نشان ندادند شاید دلیلش این باشد که این قوم هنوز در شوک هستند هر چند مردمی نیز هستند که بنا به شعور ذاتی و فرهنگ شفاهی شان آسان تن به دام و تله نمی دهند.
آرمیتا زنده است و در گستره تاریخ سرزمین مظلوممان و در دل های مجروح مان جاودانه خواهد بود.

+ نوشته شده توسط کیومرث امیری (لک امیر) در دوشنبه هشتم آبان ۱۴۰۲ و ساعت 17:39 |

نگران این بودیم قوم اصیل و ریشه دار لک هویت، تاریخ و زبانش فراموش نشود و این مردم غیرتمند و عدالتخواه که ستمهای تاریخی فراوانی به خود دیده و مردمانی ظلم ستیز و شرافتمند هستند هویت و اصالتشان حفظ شود اکنون باید نگران آن باشیم که قوم لک را اتاقهای فکر با سرمایه های هدفمند به انحراف نکشانند.

+ نوشته شده توسط کیومرث امیری (لک امیر) در جمعه یازدهم فروردین ۱۴۰۲ و ساعت 23:54 |

وکیل مدافع آقای کیومرث امیری کله جوبی (لک امیر) اعلام کرد :

از تمامی کسانی که به هر نحوی و بدون اجازه کتبی آثار آقای کیومرث امیری کله جوبی (لک امیر) را مورد استفاده قرار داده اند بر اساس قانون حمایت حقوق مولفان و منصفان و هنرمندان مصوب ۱۳۴۸/۱۰/۱۱ در محاکم قضایی طرح دعوی و درخواست خسارات خواهد شد.

بر اساس اصلاحیه این قانون آثار مولفان و منصفان و هنرمندان تا ۵۰ سال پس از مرگشان نیز نافذ می باشد و حق اعتراض برای وراث آنها محفوظ است.

+ نوشته شده توسط کیومرث امیری (لک امیر) در چهارشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۰ و ساعت 18:11 |


Powered By
BLOGFA.COM